تبليغاتX
در امتداد تنهايي
 زندگی مارا با خود می‌برد.... کاش می‌شد کسی را جا نگذاریم...
دوشب پیش بود که تا صبح خواب بچه های مدرسه را دیدم.... بچه‌های دبیرستان...

یاد خل‌بازیهای دوران دبیرستان بخیر... چقدر ‌بی‌خیال و خوش بودیم آن روزها....

مدتها بود خبری از دوستان آن سالها نداشتم و خواب دیدن اون شب بهانه ای شد که بیافتم دنبال پیدا کردن صمیمی‌ترها...

تا اینکه دیشب یکی از نزدیکترین دوستان آن سالها را پیدا کردم و وقتی منتظر بودم تا گوشی را بردارد هیجان‌زده بودم تا جایی که صدای ضربان قلبم را هم می‌شنیدم....

صدایش اصلا عوض نشده بود... نشناخت و من اذیتش کردم، هرچه آدرس و نشانی در خاطرم مانده بود دادم، بازهم به یاد نیاورد و گفت مغزش بیشتر از این نمیکشد و بهتر است خودم را معرفی کنم...

اسمم را که گفتم بیشتر از آنچه فکر میکردم خوشحال شد و از خیلی ها خبر داشت و معلوم شد که چرا من نمیتوانستم توی فیس بوک پیدایشان کنم... یا اسمها را عوض کرده بودند و یا من فامیلها را نصفه نیمه به یاد داشتم!!!

دیشب خیلی خوب خوابیدم و صبح که از خواب بیدار شدم هنوز هم خوشحال بودم...


|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
  ماجرای پیاده‌رو
داشتم از روبروی بیمارستان شریعتی سلانه سلانه رد می‌شدم در واقع از پیاده‌رویی رد میشدم که در دانشگاه اقتصاد به آن باز میشود. توی این فکر بودم که عجب هوای خوبی است که ناگهان از روی نرده‌های دانشگاه یک موش بزرگ خاکستری پرید پایین، از روی پایم رد شد و رفت لای بوته‌های شمشاد!

1. تا به حال ندیده بودم موش مثل گربه بتواند از روی نرده آنهم با آن ارتفاع بپرد، من موندم چه جوری رفته بوده اون بالا!

2. متاسفانه کفشم روباز بود و کاملا جای دست و پای موش لعنتی را روی پایم حس کردم... از ترس اینکه مرضی چیزی بگیرم تا رسیدم خونه افتادم به جان کفش و پای بیچاره و هردو را حسابی شستم.     

3. این را یادم رفت بگم، یک آقایی حین وقوع ماجرا داشت پشت سر من می‌آمد که حسابی از دیدن موش شوکه شد و نیمچه دادی هم زد.

4. فکر میکنم بعد این اتفاق سنسور موش‌یابی من فعال شده، چون تازگی‌ها هرجا که میروم  موشهای چاق و فعال شهر تهران را ملاقات میکنم فرق نمیکند بالای شهر باشد و یا وسط شهر...تکلیف پایین شهر هم که معلوم است!

5. چند وقت پیش توی روزنامه نوشته بود که کلاغها هم دارند مثل گنجشکها از تهران میِ‌روند، گربه‌ها را هم که قرار است موشها بخورند... آنوقت ما میمانیم و موشهایی که تا چند سال دیگر یاد میگیرند در کنار ما از روی خط عابر رد شوند....
|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
  روح کلبه
باد که پیچید لای علفها، بوی خاک را هم با خودش آورد. نوری که در دوردست میان ابرها پدیدار شد آنقدر قوی نبود که بیشه‌زار را روشن کند.... 

باران اینبار با همیشه فرق داشت، خیلی شدید بود و دانه‌های آن با سرعتی دیوانه وار خود را به همه‌جا می‌کوبیدند... هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که حتی نی‌های مرداب هم در برابرش تسلیم شدند.

اگر چشمانی قوی میداشتی و رعد هم کمی پایینتر بود... و اگر باران میگذاشت، میتوانستی در فاصله میان دو خاموشی هیبت کلبه‌ای را در میان بیشه‌زار تشخیص دهی....

نزدیکتر اما فهمیدن اینکه کلبه‌ای اینچنان فرسوده چگونه زیر تازیانه باد و آب سرپا ایستاده کمی سخت می‌نماید، علفها تا یک متری کنار دیوار خود را بالا کشیده‌اند و سقف و دیوارها را پیچکهای وحشی به تاراج برده‌اند. جای جای تخته های چوبی شکسته پلکان و در ورودی را گلسنگها پوشانده‌اند.... انگار سالهاست این کلبه جان داده است....

اما اگر جرات کنی تا از پله ها بالا بروی و تنها شیشه‌ خاک‌گرفته در را با دستهایت پاک کنی، سوسوی نوری بی‌رمق را میبینی که میکوشد خطوط هیکل مردی را روشن کند....

مردی که بینهایت کهنسال است، این را از چینهای عمیق صورت و موهای سپید بلندش میتوانی بخوانی...

هرازگاهی دستش را مثل نواختن آرشه ویولن با ملایمت تکان میدهد و  با انگشتان دراز و خمیده‌اش از ناکجایی در فضا شاپره‌ای را  میگیرد....

با نگاهی سرد و خاموش که حتی در اعماقش هم هیچ حسی نخفته است، شاپره را روی شعله شمع میگیرد و سوختن آن را تماشا میکند...

و پاهایش با چوب کلبه یکی شده است....



 احساس همان شاپره‌ها را دارم این روزها... روی آتش گرفته‌اندم... اما نمیسوزم تا تمام شوم.


|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در چهارشنبه ششم آبان 1388
 حاضرجواب!
در مغازه پارچه فروشی:

- آقا اون پارچه صورتی که طرح بنفش داره رو میتونم ببینم...

- بله خانوم....

بعد از چند دقیقه:

- جنسش خوبه, سه متر برام ببرین, چقدر میشه؟

- متری دوازده و پونصد خانوم جون یعنی به عبارتی سی و شش تومن و یه ماچ!

- بیا اینم سی و شش تومن, بقیه اش رو هم بابام میاد باهاتون حساب میکنه!!!!


|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در شنبه دوم آبان 1388  |
 این دلتنگی پررنگ
روز به دنیا آمدنت را هنوز هم با همه جزئیات یادم هست...

من کلاس پنجم بودم... صبح زود بابا، ماما را برد بیمارستان... و من تمام ساعت کلاسها را آنروز با این فکر گذراندم که تو چه شکلی هستی... غصه خوردم که وقتی بیایی بیرون دیگه نمیتونم سرم رو بزارم روی شکم ماما که مثل توپ فوتبال شده بود و تو لگد بپرونی و من از خنده ریسه برم....

وقتی آمدی، دنیای من هم عوض شد، خیلی چیزها عوض شد... از محله قدیمی رفتیم، مدرسه‌ام عوض شد، دوستانم عوض شدند و جالب‌تر تو بودی که انگار هر روز با دیروز فرق داشتی...

اولین باری که فهمیدم خیلی دوستت دارم وقتی بود که بعد از سه روز توی بغل ماما با صورت کبود و چشمان بسته دیدمت... یادت هست، از پله‌ها پرت شده بودی.... دکترها به ماما گفته بودن خواست خدا بوده که زنده ماندی....

خوب شدی، دوباره مثل قبل شدی و حالا که بزرگتر شده بودی بیشتر باهم لجبازی میکردیم و تو که کوچکتر بودی دوست داشتی همیشه با من باشی، دعوا میکردیم..قهر و گریه... آشتی...

سالها گذشت و تو بزرگ شدی... یادت میاید که با دوچرخه خوردی زمین و نتیجه‌اش یک دندان شکسته و 17 بخیه روی چانه بود... صدای گریه‌ات آنروز توی راه پله ها هنوز توی گوشم است...

قد کشیدی، صدایت دورگه شد و داشتی یواش یواش برای خودت مردی میشدی ... بعد بابا فرستادت که بروی و جایی درس بخوانی که قدر استعداد و هوش را میدانند....

شبی که میخواستی بروی را یادت هست... من حتی گذر نگاهت از روی چمدانها را هم یادم هست، دوست داشتم بروی و نداشتم ... دوست ناپیدای سالهای نوجوانی من در خانه تو بودی و بعد از آن.. نمیدانم چرا، اما همیشه میخواستم که مراقبت باشم....

وقتی رفتی ساعتها اشک ریختم..... تکه ای از قلبم را با خودت برده بودی....

حالا هر بار صدایت را میشنوم, بغض راه صدایم را میبندد... عکسهایت را که میبینم، اشکهایم لبخندم را خیس میکنند... و من تورا هر روز و همه جا پشت صورت همه پسرهای هم سن و سالت میبینم...

و میترسم که روزی برسد که مرا فراموش کنی، میترسم از روزی که فاصله نشانی از تارهای ظریف وابستگی و عاطفه باقی نگذارد... روزی که دیگر خاطره مرا در سالهای نوجوانیت به یاد نیاوری...

دارم برایت دردل میکنم پس غمگین نشو، به دل نگیر و از من نرنج....میدانی چرا... چون؛

داداشی من, دلم برایت تنگ شده،

به اندازه عشق همه خواهرهای دنیا....

|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
  سوءتفاهم

زن درحالیکه با محبت به ناخنهای لاک‌زده پایش نگاه میکرد گفت:

- چراغ رو خاموش کن جوون، دیروقته...

مرد که از سر شب مودب روبرویش نشسته بود و به نشانه تایید حرفهایش فقط سر تکان داده بود گفت:

- برای اینکار نخواستم که بیایی... ورقهایت را آورده‌ای؟


|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
  یاد

نگاهی به خرماهای تازه انداخت, میدانست که باید چکار کند.

آن‌شب خرماها را شست و داخل ظرفی چید...

فردایش روی خرماها را پوشاند و راه افتاد.

سه ساعت بعد رسیده بود، دم دمای غروب بود و ته آسمان چیزی به قرمزی می‌زد...

هوای تازه، بوی علف و خاک را با سرمستی فرو داد، نگاهش از روی گندمزارهای طلایی سرید و به ریل قطار رسید...

از اول هم او مال اینجا بود، بیخود نبود که خواسته بود در انتها هم اینجا باشد.

از در که تو رفت، صدای جیرجیرکها که برای موسیقی شبانه آماده می‌شدند، همراهش شد.

ایستاد و به همه ساکنان آسمانی آن زمین خیره شد....

بعد از میانشان به آرامی که آزرده نشوند گذشت و رسید آنجایی که به خاطرش آمده بود.

زانو زد و خاکهای روی سنگ را پاک کرد، با آب آنرا شست و یک دسته گل گذاشت رویش...

لبخندی زد و گفت: دیدی بابا، 28 سال گذشت و من هنوز یادم نرفته.....

صدای پای آشنایان ساکنان قبور که آمد، ظرف خرما را برداشت و راه افتاد.


|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در پنجشنبه نهم مهر 1388
 کاربری موز لهیده...

یک کیلو موز خریدیم، بقیه پول جای صدتومنی بهمون موز لهیده دادن!

- آقا یا پولمو بده یا موز سالم...

- فکر کردی واسه چی دارم میدم کیلویی 700 تومن، با همین چیزاشه دیگه!!! 

                                                            

|+| کتابت نمود كرم كتاب خور در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 
 
بالا

خدمات وبلاگ نویسان جوان