روز به دنیا آمدنت را هنوز هم با همه جزئیات یادم هست...
من
کلاس پنجم بودم... صبح زود بابا، ماما را برد بیمارستان... و من تمام ساعت
کلاسها را آنروز با این فکر گذراندم که تو چه شکلی هستی... غصه خوردم که
وقتی بیایی بیرون دیگه نمیتونم سرم رو بزارم روی شکم ماما که مثل توپ
فوتبال شده بود و تو لگد بپرونی و من از خنده ریسه برم....
وقتی
آمدی، دنیای من هم عوض شد، خیلی چیزها عوض شد... از محله قدیمی رفتیم،
مدرسهام عوض شد، دوستانم عوض شدند و جالبتر تو بودی که انگار هر روز با
دیروز فرق داشتی...
اولین باری که فهمیدم خیلی دوستت دارم
وقتی بود که بعد از سه روز توی بغل ماما با صورت کبود و چشمان بسته
دیدمت... یادت هست، از پلهها پرت شده بودی.... دکترها به ماما گفته بودن
خواست خدا بوده که زنده ماندی....
خوب شدی، دوباره مثل قبل
شدی و حالا که بزرگتر شده بودی بیشتر باهم لجبازی میکردیم و تو که کوچکتر
بودی دوست داشتی همیشه با من باشی، دعوا میکردیم..قهر و گریه... آشتی...
سالها
گذشت و تو بزرگ شدی... یادت میاید که با دوچرخه خوردی زمین و نتیجهاش یک
دندان شکسته و 17 بخیه روی چانه بود... صدای گریهات آنروز توی راه پله ها
هنوز توی گوشم است...
قد کشیدی، صدایت دورگه شد و داشتی
یواش یواش برای خودت مردی میشدی ... بعد بابا فرستادت که بروی و جایی درس
بخوانی که قدر استعداد و هوش را میدانند....
شبی که
میخواستی بروی را یادت هست... من حتی گذر نگاهت از روی چمدانها را هم یادم
هست، دوست داشتم بروی و نداشتم ... دوست ناپیدای سالهای نوجوانی من در
خانه تو بودی و بعد از آن.. نمیدانم چرا، اما همیشه میخواستم که مراقبت
باشم....
وقتی رفتی ساعتها اشک ریختم..... تکه ای از قلبم را با خودت برده بودی....
حالا
هر بار صدایت را میشنوم, بغض راه صدایم را میبندد... عکسهایت را که
میبینم، اشکهایم لبخندم را خیس میکنند... و من تورا هر روز و همه جا پشت
صورت همه پسرهای هم سن و سالت میبینم...
و میترسم که روزی
برسد که مرا فراموش کنی، میترسم از روزی که فاصله نشانی از تارهای ظریف
وابستگی و عاطفه باقی نگذارد... روزی که دیگر خاطره مرا در سالهای
نوجوانیت به یاد نیاوری...
دارم برایت دردل میکنم پس غمگین نشو، به دل نگیر و از من نرنج....میدانی چرا... چون؛
داداشی من, دلم برایت تنگ شده،
به اندازه عشق همه خواهرهای دنیا....

|
+| کتابت نمود
كرم كتاب خور در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
|