باد که پیچید لای علفها، بوی خاک را هم با خودش آورد. نوری که در دوردست میان ابرها پدیدار شد آنقدر قوی نبود که بیشهزار را روشن کند....
باران اینبار با همیشه فرق داشت، خیلی شدید بود و دانههای آن با سرعتی دیوانه وار خود را به همهجا میکوبیدند... هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که حتی نیهای مرداب هم در برابرش تسلیم شدند.
اگر چشمانی قوی میداشتی و رعد هم کمی پایینتر بود... و اگر باران میگذاشت، میتوانستی در فاصله میان دو خاموشی هیبت کلبهای را در میان بیشهزار تشخیص دهی....
نزدیکتر اما فهمیدن اینکه کلبهای اینچنان فرسوده چگونه زیر تازیانه باد و آب سرپا ایستاده کمی سخت مینماید، علفها تا یک متری کنار دیوار خود را بالا کشیدهاند و سقف و دیوارها را پیچکهای وحشی به تاراج بردهاند. جای جای تخته های چوبی شکسته پلکان و در ورودی را گلسنگها پوشاندهاند.... انگار سالهاست این کلبه جان داده است....
اما اگر جرات کنی تا از پله ها بالا بروی و تنها شیشه خاکگرفته در را با دستهایت پاک کنی، سوسوی نوری بیرمق را میبینی که میکوشد خطوط هیکل مردی را روشن کند....
مردی که بینهایت کهنسال است، این را از چینهای عمیق صورت و موهای سپید بلندش میتوانی بخوانی...
هرازگاهی دستش را مثل نواختن آرشه ویولن با ملایمت تکان میدهد و با انگشتان دراز و خمیدهاش از ناکجایی در فضا شاپرهای را میگیرد....
با نگاهی سرد و خاموش که حتی در اعماقش هم هیچ حسی نخفته است، شاپره را روی شعله شمع میگیرد و سوختن آن را تماشا میکند...
و پاهایش با چوب کلبه یکی شده است....

احساس همان شاپرهها را دارم این روزها... روی آتش گرفتهاندم... اما نمیسوزم تا تمام شوم.
|
+| کتابت نمود
كرم كتاب خور در چهارشنبه ششم آبان 1388